چای تلخ

اینجا ایران نیست !‌!‌!
نویسنده : عرفان قادری - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
 

در یک چهارراه ، که آدرسش اهمیتی ندارد
یک دختر ، که اسمش را کاری نداریم
به چراغ قرمز عابر پیاده رسید
و ایستاد
و منتظر ماند
و نرفت
مردانی ، که به سطح فرهنگشان کاری نداریم
از کنار دختر ، که لباسش در قصه ما نقشی ندارد
به خیابانی ، که تعداد ماشین هایش را بیخیال می شویم
وارد می شدند
چراغ قرمز و ترافیک بود
و کسی نمی ایستاد
یک انگشت توهین آمیز
چند آرنج خشن
چند صد کلمه‌ی تحقیر کننده
با پیکر دختر برخورد کرد
از کشوری که اسمش را نمی بریم
از مردمی ، که نامهایشان را فراموش می کنیم
از آیینی که نقشش را در این حادثه انکار می کنیم


 
comment Sorry Comment Blog is not Active
جنگیدن
نویسنده : عرفان قادری - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
 


وقتی دست از جنگیدن بر نمی داری
وقتی شمشیرت و تا دسته ش تیز کردی
واسه محکم ضربه زدن مجبوری محکم تر نگه ش داری
بعد این انگشتای خودتن که یکی یکی جدا میشن و می افتن
شمشیرت ام می افته
من ام می افتم.

میدونی تمام ِ ایمان ام را در تو گذاشتم.
می دونستم که به من کمک می کنی و نمیزاری کاملا بمیرم.
باید مرا نجات می دادی و می زاشتی در عوض ِ خلاء  ، در تو سقوط کنم.
تو نمی توانی سرنوشت ِ مارا تغییر دهی : من باید بمیرم تا تو بتوانی زنده بمانی

 
پی نوشت: من خودِ بیماری ام
به جان ِ هر چه که داشته باشم می افتم.به جان ِ هر آنچه که دیوانه اش باشم.
متاسفم عزیزم که آشتی ام یعنی تب ات.به من مبتلا شدن یعنی نفس برای فرار کم آوردن.کثافت هایمان از جنس ِ هم نیستند. طاقت مان هم شاید. قرارنبود کسی غیر از خودمان این کراهت ِ کشنده را تاب بیاورد
این پیچ در پیچ ها که می کشیم همیشه راه ِ دراز ِ رسیدن ِ زنبور به گل اش نیست.


 


 
ادامه مطلب...
comment Sorry Comment Blog is not Active
i dont wanna hear it
نویسنده : عرفان قادری - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩
 

امروز برایم جور ِ دیگری غم انگیز است
وقتی هیچ کس، هیچ چیز را بروی خودش نمی آورد
وقتی تیغه های بی رحمی مان دورمان می چرخد و یکدیگر را درو می کنیم
وقتی روی تکه پاره های خودمان لیز می خوریم و
حالی مان نمی شود که افتاده ایم
وقتی میخ ها به پیشانی ِ یکدیگر می کوبیم و
مثل ِ یک قاب از آن آویزان می شویم
زیبایی و آرامش را به یک دیگر قرض می دهیم و نمی بخشیم
امروز برایم جور ِ دیگری غم انگیز است
ما قرار بود با هم از این اسلحه رها شویم
چرا حالا از صدای پرت شدن ام بیدار می شوم و
میفهمم که یک پوکه ی خالی ام؟
امروز برایم جور ِ دیگری غم انگیز است
افسوس که مرا در آن چه که نبودم شناختی عزیزم
افسوس که هیچگاه شناختنی در کار نیست
امروز برایم جور ِ دیگری غم انگیز است
شوالیه ام با تاس های بی عدد اش
با زره سیاه و سنگین اش
بی کلاه خوود وموهای عرق کرده اش
شوالیه ام نفهمیدن است
نمی فهمی اش...


 
comment Sorry Comment Blog is not Active
نویسنده : عرفان قادری - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

حقیقت دارد کفشی که دوستش داشتم دارد میزند پاهایم را -
درد می کنم تووی هر قدم
باید تورا از توی خودم جدا می کردم
من دیگر از این تناسخ ِ رنگ به رنگمان خسته نیستم
من دیگر از این که تووی هر تکرارم دوستت داشته باشم و
دوستم نداشته باشی خسته نیستم

مثل ِ همیشه نمی بینم ات
مثل ِ همیشه صدایت را نمی شنوم
مثل ِ همیشه تو را ندارم نزدیک ام
مثل ِ همیشه حتی آینده ای هم نیست
مثل ِ همیشه دست هایم را توی جیب های خودم نگه می دارم
فرقی نمی کند
دلم را نمی زنی عزیزم
من کسی نیستم که خودم را از رابطه ها قرض گرفته باشم
من تو نیستم - کسی که دیروز دیدم اش یا فردا قرار است ببینم اش - نیستم
من خودم را توی کسی گم نکرده ام - توی کسی جا نگذاشته ام
قرار نیست دوست داشتن را به هر قیمتی یاد بگیرم یا وام بگیرم
از کسی بدزدم تا دست های تو را خالی نگذاشته باشم
من تصمیم ام را گرفته ام
تو لنگری که به دریای همیشه ام افتاده ای
می مانی عزیزم
اگر رفتنی باشد
دریا را با خودمان می بریم

---


کوچولو؟

دردت اومد ؟
حواسم نمی دونم  کجا بود
بازم نوبت ِ تو بود که فرشته شی واسه نجات !!!!


 
comment Sorry Comment Blog is not Active
نویسنده : عرفان قادری - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 
باور کنید اینجا یکنفر هست
که دیگر حتی حال آن را ندارد که شما و نقشتان توی زندگی اش را
به تخمش یا هر چیز دیگری شبیه به این حساب کند
---
آفرین زندگی تان را بغل کنید و بدوید و بروید
میخواهید خانواده باشید یا هر چیز دیگری که دلتان میخواهد
میخواستم بدانم مگر شما از بقا چه میفهمید
شما از تنهایی کجاهایش را کشیده اید یا تنهایی کجاهایتان را کشیده است
شما که خیال میکنید گناه است اگر بخواهید لحظه ای مرا حتی کمی نزدیک به آنچه که حقیقاتا هستم نگاه کنید
مگر بار آخری که قرار است مرا ببینید چه از من مانده است که اینطور امیدوار به هستی من لگد میپرانید
شما تمام حد های گاییدن زندگی یک انسان را در حق من ادا کردید
و نگران نباشید من باز هم دلم برایتان تنگ میشود
---
کوچولو ؟
یه آدمایی هستن که هم پلای پشت سر خودشون و خراب می کنن
هم پلای پشت سر یه عده دیگه رو
اونوقت چون هیچ پلی نمونده میگن خب حالا دیگه باید از روی همدیگه رد بشیم

 
comment Sorry Comment Blog is not Active